سفارش تبلیغ
صبا

سفر بعد از سفر

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 89/1/7:: ساعت 2:17 عصر

سلام.

کمی که سفرباز باشید،
می‏دونید که هر سفری برای خودش آداب و مقصدی داره.
این آداب و مقصد به هزار چیز برمی‏گرده؛
هم‏سفرها، مکان، فصل، مدت، وسیله، هدف و مثل اینها.

به‏هر حال سفر کمک می‏کنه
بیش‏تر به خودت برسی،
خودت رو به‏تر بشناسی،
تصمیم بگیری که عوض شی،
و راه‏ت رو عوض کنی.
مثل جهادی.

خوب‏ه اول سال جدید تو سفر باشیم،
شاید بشه توش بهار رو واقعاً برای خودمون معنا کنیم.
و البته هر سفری آداب و مقصدی داره.
همین‏ه که مشهد بعد جهادی رو باید مغتنم دونست.

یا علی


بسیار سفر باید

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 89/1/6:: ساعت 11:26 عصر

سلام.

آدم تو زندگی‏ش چیزهایی می‏بینه ها!
بیش‏تر هم توی سفر،
و بودن با آدم‏ها.

در این سفر فهمیدیم که خوزستان
- بی برو برگرد -
یک کشور پهن‏آور ه.
و خوش‏حال‏یم که این کشور
در کنار کشورهای دیگه جزئی از ایران ه.

و فهمیدیم که بختیاری
- بی برو برگرد -
یک تمدن بزرگ و پرافتخار ه.
و خوش‏حال‏یم که این تمدن
در کنار تمدن‏های دیگه جزئی از فرهنگ عظیم ایران ه.

کاش قدر بدونیم؛
حداقل در حد دیدن و محترم دونستن.

یا علی

- - - - - -
+ ان‏شاءالله هفت‏ام می‏ریم پابوس غریب الغربا(ع) تا سیزده به‏در. ندیدیم‏تون حلال‏مون کنید.


برگشتیم

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 88/12/16:: ساعت 2:24 عصر

سلام.

خدا رو شکر برگشتیم.
بسی خوش گذشت.
هر مسافرتی یه مزه‏ای داره
و تقریباً می‏شه گفت وجه مشترک همه‏شون تکرارناپذیری‏ه.

اما اردوهای دانش‏جویی برای امثال ما واقعاً مغتنم‏ه؛
چون دیگه معلوم نیست نصیب‏مون بشه یا نه.
اون جو باصفا و ساده،
با حداقل امکانات و شرایط رفاهی.
یه چیزی تو مایه‏های فضای جبهه و جهادی.

آقای دکتر دولت‏شاهی می‏گفت 24 سال بود از این سفرها نیومده بودم.
گفتم شرمنده از بی‏نظمی‏ها و بدی امکانات.
ولی ظاهراً ایشون هم به‏شون خوش گذشته بود.
*
کلاً می‏خوام بگم قدر سفر رو بدونید،
هر جوری و هرجایی.

یا علی


اسفند

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 88/12/11:: ساعت 12:0 صبح

سلام.

هنوز از باده‏ی میلاد پیام‏آور حق سیراب نشدیم. خدایا مددی.
*
اسفند ماه خاصی است برای‏م.
ماه آخر زمستون،
ماه قبل بهار،
ماه تحول،
لطافت،
ماه رهایی از دغدغه‏های سال.
اسفند رو دوست دارم
به‏خاطر همه کسانی که تو این سال‏ها لطف‏شون رو به‏م مرحمت کردن.
بیش‏تر از همه پدر و مادرم.
ام‏سال هم که تولد رئیس دین و مذهب‏مون تو این ماه‏ه.
خدا رو شکر.
**
ام‏شب رهام کردی،
درست همون وقتی که باید.
باورم نمی‏شه که حضرت‏ش دعای هر روزه‏م رو مستجاب کرده باشه؛
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا،
یا امام الرئوف،
اطلبنا عند قبرک.
السلام علیک و رحمه الله و برکاته.
***
چه‏قدر به یه سفر نیاز داشتم،
بیش‏تر از هر وقت،
بیش‏تر از هر ماه.
دوست دارم هر ماه برم سفر.
اما دوست دارم اسفندها بیش‏تر برم سفر،
دوبار، سه‏بار.
یکی از یکی دوست‏داشتنی‏تر.
برای هر کدوم‏شون باید یه عمر انتظار بکشی.
اما ام‏سال بیش‏تر از همه،
دل‏م برای خوزستان تنگ می‏شه.
خوش به حال‏ت آسید محمد مهدی،
خوش به حالت میرحامد عزیز،
خوش‏به حالت آقا علیرضای راصد،
خوش به حال همه کسانی که ام‏سال چشم‏شون به هویزه و دوکوهه،
دهلاویه و فکه،
شلمچه و طلائیه،
شوش و دزفول و اندیمشک،
اروند و کرخه و دز
روشن می‏شه.
هیچ وقت ماکارونی شب آخر اردوگاه لشکر 10 اندیمشک رو یادم نمی‏ره،
و پیاده‏روی عصرگاهی دز رو،
و فلافل و سمبوسه محله عرب‏نشین پشت علی‏بن‏مهزیار،
و دعوای لب کارون،
و خبر خوب هویزه،
و سردار مسجدی.
...
****
اسفند فصل پروازه.
کاش به ما هم پروبالی بدن از جنس نور و ایمان.

حلال‏مون کنید.

یا علی


ماهی‏ها و ماهی

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 88/8/19:: ساعت 12:39 صبح

سلام.

... فرمود بشنو و حفظ کن.
ای هرثمه، اینک وقت رحلت من به‏سوی خدا ... رسیده؛
این یاغی تصمیم گرفته مرا به‏وسیله انگور و انار زهرآلود مسموم کند.
وقتی که مردم، مأمون می‏گوید: من به‏دست خود او را غسل می‏دهم.
در خلوت از جانب من به او بگو: متعرض غسل و کفن و دفن من مشو
که آن غذابی که تاکنون تأخیر افتاده و برای آخرت تو مهیا است در دنیا به تو می‏رسد.
در جای بلندی از عمارات خود نزدیک جای غسل من برای مشاهده اوضاع می‏نشیند.
تو هم هیچ متعرض غسل من مشو تا ببینی خیمه سفیدی در کنار خانه زده شد.
آنگاه مرا با جامه‏هائی که پوشیده‏ام ببر در خیمه بگذار و خود پشت خیمه بایست.
دامن خیمه بالا مزن که اگر مرا ببینی، هلاک شوی.
مأمون ازبالای بام بر تو مشرف می‏شود و می‏گوید:
ای هرمثه، مگر تو نگفتی امام را جز امام غسل نمی‏دهد!
پس که حضرت رضا -علیه السلام- را غسل می‏دهد
با این که فرزندش محمد در مدینه است و ما درطوس‏ایم؟
... اگر علی بن موسی را در مدینه می‏گذاشتی،
پسرش محمد او را آشکارا غسل می‏داد
و اکنون هم غیر از او غسل‏اش نمی‏دهد.

وقتی که خیمه برداشته شد می‏بینی که مرا کفن کرده‏اند.
بدن را در تابوت گذار و حمل کن.

هنگام قبرکندن می خواهد قبر هارون را قبله قبر من قرار دهد.
هرگز این ممکن نیست و هرچه کلنگ زنند در زمین اثر نکند.
موقعی که کوشش خود کردند و به اشکال برخوردند،
بگو خودش فرموده کلنگی در جلو قبر هارون بزنید.
چون آنجا کلنگ زدند قبر کنده و ضریح (گودال وسط قبر) آماده پیدا شود.
مرا پائین نبر تا آب سفیدی از ضریح بجوشد و قبر را پر کند.*

سپس یک ماهی به‏طول قبر پیدا شود و به‏اضطراب آید.
صبر کن تا آن ماهی ناپدید شود و آبها فرو رود.
آنگاه مرا در قبر میان ضریح گذار.

مگذار کسی خاک بیاورد بر من بریزد که قبر خود پر می‏شود...

گریان و محزون بیرون شدم، و مثل مار روی تابه بی‏تاب بودم
و جز خدا کسی از دل من خبر نداشت...

* حضرت به اباصلت این‏طور فرموده بودند: «در آن آب ماهی‏های کوچکی ظاهر می‏شوند. این نان را که به تو می‏دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می‏خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می‏شود و تمام آن ماهی‏های کوچک را می‏بلعد و بعد غایب می‏شود.»

#

هر آنچه امام -علیه السلام- به هرثمه درباره شهادت خود
و مراسم تدفین‏اش فرموده بود، موبه‏مو اتفاق افتاد.
پس از مدتی مأمون هرثمه را خواست و به او گفت:
آن چه را که از امام رضا -علیه السلام- درباره وجود سم در انگور و انار شنیده است، بازگو کند.
هرثمه شروع به گفتن کرد و مأمون یک دفعه صورت‏اش زرد می‏شد و یک دفعه قرمز...
وای بر مأمون از خدا، وای بر مأمون از رسول خدا، وای بر مأمون از فاطمه زهرا،
وای بر مأمون از حسن و حسین، وای بر مأمون از علی بن الحسین، وای بر مأمون از محمد بن علی،
وای بر مأمون از جعفر بن محمد، وای بر مأمون از موسی بن جعفر،
وای بر مأمون از علی بن موسی الرضا.
به خدا سوگند این ضرری آشکار است.

و مأمون به هرثمه گفت که گفته‏های امام رضا را پنهان نگاه دارد و آن را فاش نسازد
و قول خدا را خواند که می‏فرماید:
یستخفون من الناس و لایستخفون من الله
آنها زشت‏کاری خود را از مردم پنهان می‌دارند؛ اما از خدا پنهان نمی‌دارند،

و هو معهم اذ یبیتون ما لایرضی من القول و کان الله بما یعملون محیطاً...**
و هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی که خدا راضی نبود می‌گفتند،
خدا با آنها بود. خدا به آنچه انجام می‌دهند، احاطه دارد.

** آیه 108 سوره نساء

##

حلال بفرمایید.

یا علی

- - - - - -
+ برخی منابع: «حدیقه الشیعه» مرحوم مقدس اردبیلی، سایت دانش‏نامه رشد (+ و +)، سایت پای‏گاه تخصصی امام رضا -علیه السلام- (+) و سایت اندیشه قم (+)
+ امیدوارم در این چند روزه هیچ نوع اینترنتی گیرم نیاد. لااقل شما هم نفسی بکشید.
+ خوش‏حال می‏شم در مورد مشکلات فرهنگی دانش‏گاه، به‏خصوص بحث حجاب، راه‏نمایی کنید. پست قبلی که یادتون هست.


اسامی شیرین

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 88/7/20:: ساعت 11:22 عصر

سلام.

بعد یه هفته
- بلکه هم بیش‏تر -
تازه که می‏بینم‏شون،
می‏گم عزیزم،
چه فکری کردی من رو تنها گذاشتی و رفتی.
نگفتی من اینجا بدون شما چی‏کار می‏کنم؟

گفت تو که اصلاً نیستی.
صبح می‏ری شب می‏آی.
حالا برو ببین از این بلیطهای قطار هست برای هشت هشت
دوباره بریم؟
*

نمی‏دونم چه سرّی‏ه.
فقط می‏دونم درست‏ه که قبرهاتون تو قبرهاست و اسم‏هاتون بین اسم‏ها،
اما قربون‏تون برم عجب اسامی شیرینی دارید.
*

کاش می‏شد یه 25 شوالی مسجد النبی(ص) و بقیع بودیم.
می‏گن ماه شوال حرمین خلوت‏ه.

یا علی


تفسیر و کربلا

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 88/2/6:: ساعت 11:50 عصر

سلام.

بعد قهرمانی استقلال که هوش از سرمان رفته بود و عنان از کف، خدا رو شکر به لطف شیرموز مادر کمی حال‏مان جا آمد. اول می‏خواستم در باب استقلال یا حداقل اوضاع فوت‏بال کشور بعد عید بنویسم که بی‏خیال شدم. بعد هم در باب جامعه مجازی و این فیس‏بوک لعنتی که آن هم از سرم پرید. حالا چند نکته‏ای بخوانید از شنیده‏های امروز. تا ببینیم خدا چه می‏خواهد.
- - - - - -

1- از تفسیر آقای جوادی، 9:30 شب رادیو معارف؛

«اهدنا الصّراط المستقیم
صراط الّذین انعمتَ علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضّالّین»

«مغضوب» و «ضالین» به «الذین انعمت علیهم» برمی‏گردد نه به صراط.

یعنی راه کسانی که به آنها نعمت داده شده، کسانی که مورد غضب و گم‏راه نیستند.

و برای حقیر این معنی بار ولایتی سوره را بیشتر کرد،
نسبت به معنی که در ذهن داشتم.

(در پرانتز بگم که بحث وحدت صراط بود
و لابد ایشون می‏خواستن بگن که مغضوب و ضالین صراط ندارند.)

2- در همین بحث نکته دیگری بیان شد که
حساب کسانی را که جهنم نمی‏روند با آنها که در صراط مستقیم هستند را جدا کنید.

یاد تفاوت نجات و هدایت افتادم که قبلاً در این وب‏لاگ مطرح شده بود.

3- ام‏روز علی آقای صلواتی رو دیدم که تازه از کربلا اومده بود.
یکی از ماجراهایی که گفت وقت رفتن‏شون با هواپیما بود.
می‏گفت 7 صبح پرواز داشتیم،
ساعت 2 صبح بیدار شدیم و راه افتادیم تا 3 برسیم فرودگاه.
کارها انجام شد و رأس 7 پریدیم.
ملت داشتن صبحونه می‏خوردن که خلبان گفت هوای نجف و بغداد خراب‏ه
باید برگردیم فرودگاه امام(ره).

ساعت 8:30 برگشته بودیم و نشستیم منتظر.
یک ساعت، دو ساعت، خبری نبود.

مداحی در کاروان بغلی بود، نشاندمان به زیارت عاشورا،
که به‏واسطه‏ی آن آقا برای زیارت راه‏مان دهند.
مسافرها گریه می‏کردن و حتی
مسئولین گیت هم منقلب بودن،
زیارت نصف نشده بود که گفتن بیاید برین سوار شید.

خلاصه 6 عصر راه افتاده بودن و 6 بعدازظهر رسیده بودن نجف!

اللهم ارزقنا
+ زخون هر شهید امروز نهالی آب‏یاری شد        جهان از لاله‏های دین، مهیای بهاری شد
(این هم یه شعر نه‏چندان قوی در باب شهدای این چند روز کربلا)
و یک سفرنامه‏ی مصوّر کربلا + و ++

یا علی


برگشتیم

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/12/14:: ساعت 11:46 صبح

سلام.

1- از مشهد برگشتیم.
خدا رو شکر.

یکی از نکات جالب این بود که
ما شش‏تا بودیم و سونی-اریکسون هم شش‏تا!

نکته‏ی دیگه اینکه به‏دلیل آلرژی اخیر من به امیرکبیر،
50% هم‏سفران امیرکبیری بودند!

2- یکی امروز به‏ام گفت
دعا کن فلان کار مثل وب‏لاگ تو نشه؛
منظورش نفسانی بود.

3- خدا این ده روز رو بخیر بگذرونه.

یا علی


کی می‏دونه چه خبره؟

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/12/10:: ساعت 8:55 عصر

سلام.

نگران نباشید از اینکه نمی‏دونید اینجا چه خبره؛
واقعیت‏اش این‏ه که من هم نمی‏دونم داره چه بلایی سرم می‏آد و چه‏کار دارم می‏کنم.

داریم می‏ریم پابوس آقا.

کوچک‏تر که بودم
شاید روح بزرگ‏تری داشتم از امروز.
مسافرت که می‏خواستم برم چه‏کار می‏کرد حضرت دل،
سر جاش بند نمی‏شد.
به‏خصوص جهادی که نگو،
تا روزها قبل و بعد هوایی بود.

یادم‏ه دائی می‏گفت که وقتی بعد جنگ رفته‏بود دوکوهه
تا یه ماه تو لک بود،
تو حیاط می‏شست و در و دیوار رو نگاه می‏کرد.

الآن که داریم می‏ریم مشهد انگار نه انگار.
کاش برم پیش آقا دل‏ام بمونه همون‏جا.
برم به‏اش بگم چه‏قدر همه‏جام درد می‏کنه.
به‏اش بگم که از دست خودم کلافه‏ام.

هنوز جای دفاع درد می‏کنه!
قراره تا چند روز دیگه کلی سرچ کنم و مقاله بخونم خیر سرم
تا موضوع اصلاح بشه.
گزارش هم رو هواست،
جهادی هم،
مقاله‏ای که قرار بود از-سون-از-پاسیبل ریوایز بشه هم،
کتاب هم،
مطلبی که دوست داشتم برای نشریه دوست عزیزی بنویسم هم،
و هزار «هم» دیگه.

حالا چرا همه یه همچین شبی باید باشه؟
آی دونت نو.

میون کلام‏ام، این شعر رو بخونید که دوست بزرگ‏واری تو فیس‏بوک برام گذاشته:
«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ‏ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‏ی خونین دوباره برگردند
ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور
تو خامشی که بخواند؟
تو می‏روی که بماند؟
که بر نهال‏ک بی‏برگ ما ترانه بخواند؟
زمین تهی‏ست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه‏ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

علمای ادب نظر بدهند که این برای امام زمان -جان‏ام به‏قربان‏اش- نیست؟

خوب،
خودم هم نفهمیدم که چی؟
فقط همین رو بگم که نگران نباشید از اینکه شاید سر در نمی‏آرید که اینجا چه خبره؛
ما هم نمی‏فهمیم چه خبره.
اگه شما فهمیدید بفرمایید چه خبره.

یا علی


مقایسه ایرانی‏ها و چینی‏ها

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/11/23:: ساعت 11:56 عصر

سلام.

یه سری مطلب گذاشتم کنار که خورد خورد بذارم اینجا. امیدوارم کهنه نشده‏باشن و براتون تکراری هم نباشه.
- - - - - -

چنین دیدی در مورد چین برای‏مان تکراری است:
آیا می‏دانستید ناپلئون بناپارت سال‏ها قبل چین را اژدهای خفته نامیده‏بود؟

اما این مطلب رو هم از جناب میرزایی در مقایسه ایرانی‏ها و چینی‏ها بخوانید.

«یه‏بار تو تاکسی خطی، تو تهران، تو هوای برفی،
راننده با یه دست فرمون رو گرفته‏بود،
با اون یکی دست یه فلاکس از زیر صندلی در آورد واسه خودش چای ریخت،
بعد گذاشت سر جاش و لیوان رو گرفت دستش،
رو لبش یه سیگار نصفه بود که یه دقیقه پیش آتیش کرده بود،
این ور لبش یه قند گذاشته‏بود خیس بخوره که
یهو موبایل‏ش زنگ زد.

گوشی رو گذاشت بیخ گوش‏ش و با شونه‏ش نیگه داشت،
شروع کرد به حرف‏زدن.
دید شیشه جلو بخار کرده و چیزی نمی‏بینه،
با اون دست‏ش که به فرمون بود یه دستمال یزدی از زیر فرمون درآورد،
بخار رو پاک کرد.
دید ته سیگارش الآن می‏ریزه.
یه ثانیه فرمون رو صاف کرد،
شیشه بغل رو داد پایین
سیگار رو تکوند.‏
شیشه رو داد بالا، سیگار رو دوباره گذاشت گوشه لب.
در همه این مدت هم داشت با یه پیکان فیروزه‏ای با ?? تا
تو اتوبان همت تو برف رانندگی می‏کرد.

این یعنی ذهن ایرانی.

اما ذهن چینی:
من خودم رو کشتم تا یه‏بار هم که شده
واسه دل‏خوشی ما
راننده تاکسی پول رو صد متر قبل از رسیدن بگیره.

اصلاً امکان نداره!
حتماً وقتی رسیدی و ماشین رو خلاص کرد و دستی رو کشید و تاکسی متر رو زد،
اگه شب باشه چراغ رو هم باید بزنه،
بعد کرایه رو می‏گیره، بقیه‏ی پول‏ت رو میده!»

*

«یه‏بار یه بچه ایرانی چهار ساله
اینجا - یعنی چین - می‏ره فروشگاه،
می‏بینه عکس بک‏گراند کامپیوتر صندوق‏دار، یه عکس مبتذل‏ه.
همین‏طور که صندوق‏داره داشته جنس‏ها رو می‏زده،
این در عرض سه سوت عکس رو عوض می‏کنه.
یهو طرف می‏بینه و می‏گه جون مادرت همون قبلی رو بذار
چون ما اجازه نداریم عکس رو عوض کنیم،
من هم نمی‏دونم چه‏طوری قبلی رو دوباره بیارم!»

یا حسین شهید


   1   2      >


بازدید امروز: 34 ، بازدید دیروز: 35 ، کل بازدیدها: 306191

پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ