ما عَمِلتُ فی هذه السّنه

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/10/7:: ساعت 5:0 عصر

سلام.

دعای نماز روز آخر ذى‏الحجه (یک‏شنبه) که آخر سال قمری است:

اَللّهُمَّ ما عَمِلْتُ فى هذِهِ السَّنَةِ مِنْ عَمَلٍ نَهَیْتَنى‏ عَنْهُ، وَ لَمْ تَرْضَهُ،
خدایا آنچه انجام دادم در این‏سال از اعمالى که مرا از آن نهى فرمودى و راضى بدان نبودى

وَ نَسیتُهُ وَ لَمْ تَنْسَهُ، وَ دَعَوْتَنى‏ اِلَى التَّوْبَةِ بَعْدَ اجْتِرائى‏ عَلَیْکَ،
و من آن را فراموش کردم ولى تو فراموش‏ش نکردى و مرا به بازگشت به سوی‏ت خواندى پس از دلیرى کردنم بر تو

اَللّهُمَّ فَاِنّى‏ اَسْتَغْفِرُکَ مِنْهُ فَاغْفِر لى‏،
خدایا من از آن اعمال آمرزش مى‏طلبم پس بیامرز آنها را

وَ ما عَمِلْتُ مِنْ عَمَلٍ یُقَرِّبُنى اِلَیْکَ فَاقْبَلْهُ مِنّى‏،
و هر عملى که انجام دادم از اعمالى که مرا به تو نزدیک گرداند پس آن را از من قبول کن

وَ لا تَقْطَعْ رَجآئى‏ مِنْکَ یاکَریمُ.
 و قطع مکن امیدم را از خودت اى بزرگوار.

یا علی مدد

- - - - - -

* اگه بخوام یه جا رو برای محرم معرفی کنم، قاعدتاً جلسه‏ی حاج آقا مجتبی است. از یک‏شنبه شب (شب اول محرم) به‏مدت یک دهه، از نماز مغرب. خیابان ایران، کوچه‏ی ملکی، مدرسه‏ی نور.

** یکی از به‏ترین و مهجورترین کتاب‏های مربوط به ایام محرم: «نقش ائمه در احیای دین؛ جلد شانزده‏ام، امام حسین(ع) وصی پیامبر(ص) و شهید احیای دین» نوشته‏ی مرحوم علامه سیدمرتضی عسکری.

*** این همه لینک رو به دو دلیل گذاشتم؛ 1) یه مدت نگذاشته‏بودم و جمع شده‏بود روی هم، 2) تا سال قمری بعد لینک جدید نمی‏گذارم!

لینک‏های اخلاقی، مذهبی و روان‏شناسانه

قلب با تپش خوش‏ترنم

نفس بده که برای‏ت نفس نفس بزنم 

اگـر پـا نـدارم همیـن فــخر بــس که زانو نخواهم زدن پیش کس 

ببینید آدم تو سربازی چه کارها که نمی‏تونه بکنه 

اصل یاددهی

درباره‏ی شناخت خود

اصلاً ممکن نیست ما اشتباه کنیم؟

بهتر نیست کینه‏ها رو زمین بگذاریم؟

معنای زندگی؛ کدام مهم‏تر است؟ قهوه یا قهوه‏خوری.

نصایح شیخ بهایی

تبلیغ نماز در تلویزیون عربستان

حکایت ساختمان و زمین و گذر زمان

«نه» دوست‏داشتنی


لینک‏های ادبی و هنری

شعر «عقاب» آقای پرویز ناتل خانلری؛ هم ارزش خواندن دارد و هم دوباره خواندن

چند تا عکس خطای دید

فهرست جامع و متن نغمه‏های استاد شجریان

شعر «زمستان» آقای مهدی اخوان ثالث

داستان اول مثنوی معنوی

داستان دوم مثنوی معنوی

دنیای علیانی و امیرخانی


لینک‏های مربوط به مملکت و سیاست

کلام شهید بهشتی درباره‏ی کار تشکیلاتی

شهادت 16 جوان ایرانی به دست گروه عبدالمالک ریگی

فاجعه‏ی تصادف در کشور عزیزمان

چه می‏شود که تفکر انسان در زمان معاصر حبس می‏شود؟

موضوع ساخت و ساز در کشور چین؛ به نقل از یک مفیدی ساکن صین!

حکایت برخی از تحلیل‏های سیاسی ما

جمعه‏ی سیاه در یکی از شهرهای امریکا

نقدی بر سهام عدالت

یاسر عرفات را یادتون هست؟

درباره‏ی غزه (از دیو و دد ملول‏م و انسان‏م آرزوست...)

درباره‏ی غزه (مردن یا ماندن؛ مسأله این است)

انتفاضه‏ی کفش

 

متفرقه

چگونه انگلیسی را بهتر بنویسیم؟

تویتر چیست؟

هفتمین سال‏گرد ازدواج حاج محسن

یه اردوی جهادی درجه‏ی یک برای آقایون و خانم‏ها

مقاله‏ای درباره‏ی مؤمن جهادی


رابطه‏ی شخصی و جای‏گاهی

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/10/5:: ساعت 3:58 عصر

سلام.

این یه نظر شخصی است؛ هرچند ردّ آن را در حرف‏های بزرگان هم دیده‏ام. اما دوست دارم شما به‏عنوان یه نظر شخصی بسیار خدشه‏پذیر ببینیدش، روش فکر کنید و نظر بدید.
- - - - - -

1-
ما دو جور با آدم‏ها ارتباط داریم؛
-ارتباط به معنای دوست‏داشتن، احساس نزدیکی‏کردن،
بدآمدن از کسی، همیشه به حرف‏هاش توجه‏کردن و مانند آن-

یکی به‏صورت شخصی و دیگری به‏صورت جای‏گاهی.

مثلاً من جناب محمدامین را دوست دارم و هزاران احساس مثبت برای‏ش قائل‏م؛
مستقل از اینکه معلم‏ه، مسئول هفته شهدا بوده، جهادی‏کاره یا هر چیز دیگه.
تا اینجاش رابطه‏ام باهاش شخصی‏ه.

یه بزرگواری تو جهادی «تنگ ارم» برازجان بوشهر (گمان‏م سال 84) بود
که من ازش بشدت بدم میومد (به‏صورت شخصی)؛
ولی اون بنده خدا خیلی بهم لطف داشت.
یه شب تو حیاط نشسته بودم، اومد ماچم کرد و رفت مستراح!
حالا من سخت‏م بود که باهاش حتی بخوام احوال‏پرسی کنم
(خیلی بدجنس و حقه‏بازم، نه؟).

البته اون حس مزخرف بزودی از بین رفت
و مدت‏هاست که من هم ارادت شخصی نسبت بهشون پیدا کردم.

در مورد ایشون هم اون تنفر یا ارادت کاملاً شخصی بود
و ربطی به جای‏گاه‏ش نداشت؛
که از نظر جای‏گاهی بسیار محترم و باارزش بودند برایم.

یه پرانتز: (یه بحث مهم هم هست درباره‏ی روابط متقابل که الآن نظرم اون نیست؛
اینکه تو از یکی خوش‏ت میاد و طرف عین خیال‏ش نیست و بالعکس.)
یه پرانتز دیگه: (موافقید که با این نظریات آشفته خیلی به مطالعات روان‏شناسی نیاز دارم؟)

نکته‏ی مهم اینه که اولویت هر کدوم از این نوع روابط تو زندگی کجاست.

یه مثال جدی‏ش تو بحث سیاسی‏ه.
می‏گیم نباید گرایش حزبی داشته‏باشیم.
یعنی نباید به اشخاص و اسامی دل‏بستگی داشته‏باشیم.
ولی باید به عقاید و عمل‏کردها وابستگی داشت، وگرنه می‏شیم «همج الرعاء».

پس رابطه‏ی حمایتی شخصی در سیاست مذموم و رابطه‏ی حمایتی جای‏گاهی مطلوب است.

در روابط اجتماعی معمول هر دو نوع رابطه وجود داره؛
اما اغلب رابطه‏ی جای‏گاهی اولویت داره و حتی رابطه‏ی شخصی حرمت!
مثلاً رابطه‏ی شخصی استاد و دانشجو در حیطه‏ی کلاس و تعلیم صحیح نیست.

*** نتیجه
شاید همه‏ی اینها رو گفتم که پشت‏وانه‏ی این نتیجه‏گیری باشه:
در جامعه رابطه‏ی بین جنس مخالف باید از نوع جای‏گاهی باشد؛ نه شخصی.

سخت‏ش اینه که اگه یه وقتی، خدای نکرده، زبون‏م لال،‏ روم به دیوار ...
رابطه شخصی شد چه کاری می‏شه کرد؟
(البته بدی این رابطه بیشتر از عبارات به‏کار رفته‏است.)

در اینجا دو نکته وجود داره:

000))) باید رابطه‏ی شخصی بین جنس مخالف تبدیل به رابطه‏ی جای‏گاهی بشه.
(اغلب بشدت و بتندی تا مؤثر باشه
و در مواقعی که دو طرف عاقل و جاافتاده باشند
می‏شه و بهتره که این فرایند بآرامی و نرمی و با پذیرش دو طرف صورت بگیره.)

000))) فکر می‏کنیم چه نسبتی از روابط شخصی ایجاد شده چیزی شبیه «عشق»ه؟
یا برای آدم‏های مجردی مثل من چقدر شانس ازدواج موفق از قِبَلِ چنین رابطه‏ای وجود داره؟

نکته اینجاست که برای آدم‏های مذهبی به‏دور از این‏گونه تجربیات
گاهی این روابط مهم‏تر از حد خودش جلوه می‏کنه
و حسابی باعث دردسره.

این هم یه حرف.

اما دوست بزرگواری بود که به واسطه‏ی چنین هراسی
براش خواستگاری‏رفتن هفت‏خوان رستم شده‏بود.
این هم که نیست.

* * *

ما ها یه زندگی معمولی داریم در جامعه
با یه سری خطوط قرمز عرفی و مذهبی.
یه سری وظایف، اهداف و رسوم زندگی هم داریم.
اینها همیشه خوب تنظیم نشده‏اند
و حتی در بهینه‏ترین شرایط هم آدم بناچار ممکن است
دچار روابط شخصی با اطرافیان بشه؛
از قیافه یه سیاست‏مدار خوشش بیاد و علی‏رغم عقل‏ش ده بار بهش رأی بده،
یا از قیافه یه ... خوشش بیاد و ... ،
یا بخاطر نمره‏ی کمی که از فلان استاد گرفته همیشه با بی‏انصافی بدش رو بگه.

اینها نوعی وابستگی است که به‏نظرم مذموم است.
مهم اینه که با عقل بتونیم از گذر این تعلقات شخصی
به روابط جای‏گاهی مشخص برسیم؛
ما همه‏ی انسان‏‏های روی زمین را دوست داریم مگر اینکه ... ،
ما همه‏ی مسلمان‏ها را دوست داریم و برادر خود می‏دانیم مگر اینکه ... ،
ما برای همه‏ی شیعیان آرزوی عاقبت بخیری می‏کنیم،
ما همه‏ی زحمت‏کشان دل‏سوز و بی‏مدعا را دعا می‏کنیم،
همه‏ی خیّران، معلم‏ها، اهالی جهاد، رزمنده‏ها، سیدها و خانواده‏ی شهدا را دوست داریم،
از هر کس (حتی نزدیک‏ترین کسان‏مان و بخصوص خودمان) بدی سر بزند بدمان می‏آید،
به همه سلام می‏کنیم و به همه جواب سلام می‏دهیم بهتر از سلامی که شنیده‏ایم مگر ... .

این مگرها هم اگه شخصی شد بده و اگر جای‏گاهی باشه بجا.
دعای ماه رمضان (اللهم ... کُلَّ ...) یادمان هست؟

2-
این شعرها و بسیاری دیگر از کارهای ایشان بسیار دل‏نشین‏اند:
«

یک عمر تو زخم‏هایمان را بستی           هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه می‏رسد آقا جان!       ما تازه به یادمان می‏آید هستی!

 ***

هم چاه سر راه تو باید بکنیم                  هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم
این نامه ی چندم است که می‏خوانی؟      داریم رکورد کوفه را می‏شکنیم

 ***

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی               بر ریشه‏ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو که خوب می‏شناسی ما را            زنگ در خانه را اگر هم بزنی...»
یا صاحب الزمان...

یاعلی


نظرات پست «رابطه‏ی شخصی و جای‏گاهی»

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/10/5:: ساعت 3:0 عصر

سلام.

جناب پارسی‏بلاگ می‏فرمایند که بیش از 30000 حرف رو نمی‏تونند تو یه پست بگذارند. لذا این پست جهت تبادل نظرات اون پست اصلی اضافه شده و بعد از اون نمایش داده می‏شه.
- - - - - -
ان‏قدر نظرات جالب و مفیدند که ترجیح می‏دم خیلی‏شون بیان تو متن پست.

جناب «ره‏سپار» فرموده‏اند:

«...2.بله، گاهی رابطه شخصی و جایگاهی که نسبت یه افراد پیدا می‏کنیم بسیار متفاوت‏اند. البته دلیلی هم نداره که یکسان باشن. چرا که خواستگاه این دو با هم فرق می‏کنه.

رابطه‏ی شخصی بیشتر از یه هم‏حسی روحی نشأت می‏گیره. به کسی احساس نزدیکی می‏کنی که احساس می‏کنی نوای روحت رو می‏شنوه و کاملاً اون رو درک می‏کنه. یه کسی که انگار ناگفته، تمام حرف‏های دلت رو می‏خونه و سیر روحی‏ش بسیار به تو شبیه‏ه. تو این رابطه تو اصلاً اون آدم رو ارزش‏گذاری نمی‏کنی، خوبی‏هاش رو نمی‏شمری تا بهش نمره بدی و اگه نمره‏ی بالایی آورد احساس کنی که درکت میکنه! تنها مزیتی که اون نسبت به سایرین داره اینه که نوایی روحانی بین تو و او وجود داره و خوب می تونین همدیگر رو معنی کنین.

3.اما تو رابطه‏ی جای‏گاهی فرق می‏کنه. تو می‏بینی یه آدمی خیلی خوبه، کارهای خیلی مفیدی هم انجام داده و کلاً انسان شریف و مثبتی‏ه. گرچه که شاید ارتباط روحی با او برقرار نکرده‏باشی.

4.این برای این‏ه که فرق هست بین احترام و دوست‏داشتن. ما تو دوست‏داشتن به تفسیری از روح دست می‏یابیم و اگر اون ترجمان با ترجمان روح ما شبیه باشه، دوست‏داشتن اتفاق می‏افته. حتی ممکنه یه آدمی خوبی‏های بی‏حد و حصری نداشته‏باشه اما ما او  رو دوست بداریم. اما خوب احترام بیشتر با برشمردن نیکی‏ها رابطه داره. چیزی که اصلاً تو دوست‏داشتن مطرح نیست.

5.ما تو فرایند دوست‏داشتن مثلاً قرار نیست آدم‏ها رو برای بهشتی یا جهنمی‏شدن بسنجیم و هرکی بهشتی‏تر بود رو بیشتر دوست بداریم. دوست‏داشتن به نظرم به شباهت‏های پایه‏ای فکری و روحی برمی‏گرده تا به درجه‏ی خوب‏بودن فرد مقابل. به درک شبیه‏ی که آدمها از دنیای اطراف و مسایل مهم روحی و فکری‏شون دارن.
اگر بخوام خلاصه بگم اینه که دوست‏داشتن برپایه‏ی شباهت‏ها و تفاوت‏های حسی و روحی و معنوی و فکری‏ه، نه بر پایه‏ی کارهای بد و خوبی که یه نفر کرده (همون بحث جهنم و بهشت).

6.نمی‏خوام بگم دوست‏داشتن بی‏دلیل اتفاق میفته؛ یه لحظه است و تو کاری‏ش نمی‏تونی بکنی! می‏گم که دلیل داره، یه دنیا دلیل پشت‏ش‏ه. یه دنیا شباهت روحی، شباهت فکری، هم‏حسی و... . اما نمره‏دهی اصلاً پشت‏ش نیست. دوست‏داشتن فراتر از نمره‏دادن به آدم‏ها اتفاق می‏افته. اما اونقدر دلایل جدی پشت‏ش‏ه که با توجه به اینکه کی رو دوست داری حتی خودت رو بهتر می‏تونی بشناسی و این خیلی جالب‏ه.

7. چیز جالبی که تو تفاوت این دو هست این‏ه که تو رابطه‏ی جای‏گاهی تو خوبی‏های یه نفر رو می‏شمری و بعد نمره‏دهی می‏کنی (ناخودآگاه). اونوقت براش احترام قایل می‏شی (یا نمی‏شی). اما تو رابطه‏ی شخصی و دوست‏داشتن، تو بعد از اینکه کسی رو دوست داشتی تازه دری از خوبی‏های نو به روت باز می‏شه. تازه یه سری خوبی‏ها رو می‏شناسی و برات معنی می‏شن. دری تازه از عالم معنا به روت گشوده می‏شه.

8. تو رابطه با جنس مخالف هم همین‏طوره. اگر فرد مجرد باشه به‏نظرم حق داره که عشق رو تجربه کنه! و این گناه نیست... . گرچه که باید این احساس به‏سمت غیر گناه‏آلود هدایت بشه. و چون بالاترین شکل دوست‏داشتن (از نوع زمینی‏اش) در این شکل اتفاق می‏افته، بسیار باعث رشد معنوی انسان می‏شه. و اتفاقاً انتخاب باید کسی باشه که بشه این احساس رو باهاش داشت، و در غیر این صورت در آینده گناه‏های نابخشودنی اتفاق می‏افته. و البته تأکید می‏کنم منظورم پیش‏بُرد احساس به طریقی خلاف رضایت پروردگار نیست. فقط می‏گم این احساس بد نیست، و دلیلی نداره آدم‏ها جلوش رو بگیرن... .

11. این رو هم بگم که اصلا قبول ندارم که آدم‏های مذهبی در این مورد خطاکارند و بی‏تجربه! اگر مذهبی‏بودن با درک حقیقی مذهب توأم باشه، باعث لطافت روحی و درک عمیق و فوق‏‏العاده روحانی از مسایل می‏شه. اصولاً اینجور آدم‏ها احساس رو بسیار بهتر از سایرین درک می‏کنند و صحت یا عدم اون بهتر براشون قابل تشخیص‏ه.
اصولاً اینگونه افراد مذهبی باز هم به‏دلیل همون درک معنوی و روحانی بالا، در زندگی ارزش زیادی برای احساس درست قایل‏اند و نمی‏تونن اون رو نادیده بگیرن. چرا بعضی از ما مذهب رو با احساس عمیق روحانی‏داشتن در تعارض می بینیم؟
خدا سرچشمه‏ی عشق و محبت‏ه و اگر مذهب ما درست باشه، از اونجایی‏که از جام محبت او سیراب‏تریم، کلاً درک معرفتی و احساسی‏مون هم نسبت به سایرین بالاتره. مذهبی‏ها در این زمینه کم‏خطاتر و باتجربه‏ترند! اونها محبت عمیق خداوند رو بیشتر تجربه کرده‏اند و دوست‏داشتن رو بهتر از سایرین می‏شناسند...»

 

+++ عرض کنم که نکات خیلی جالب و بجایی بود که در این متن مستقیم به اون اشاره نشده‏بود. منتها حرف سر اولویت و درستی اعمال دوستی و محبت عاطفی در روابط سیاسی، اجتماعی، تعلیمی، جنس مخالف و مانند آن است.

جناب «خصوصی» هم -که برای علنی‏شدن برخی از قسمت‏های نظرات‏شون اجازه فرموده‏اند- این طور گفته‏اند:

«بنده اصولاً  سعی می‏کنم از کسی بدم نیاد (البته بعضی از آدم‏ها ... آره). اگه از نظر عقاید و شخصیت باهاش کنار نیام خوش‏م نمیاد هیچ‏گونه ارتباطی برقرار کنم، نه جای‏گاهی و نه شخصی... . مگر اینکه دیگه اجبار باشه اون هم بندرت... .
با روابط اجتماعی هم صددرصد موافق‏م... (رابطه‏ی جای‏گاهی اولویت داره و حتی رابطه‏ی شخصی حرمت!)
در مورد رابطه با جنس مخالف هم غیر این نباید باشه... توی دین هم اشاره شده...

اما رابطه‏ی بنده؛ سعی می‏کنم با جنس مخالف یه رابطه‏ی خوب، در عین حال جای‏گاهی و فقط در حد کار و امور ضروری باشه... (البته شامل رودررو یا فیس‏توفیس) (محض ریا)
اما بنده به کرات دیدم که جای‏گاهی مبدل به شخصی شد!!! (البته به قول خودتان با همان رو به دیوار و ... ) که  اگه شامل همین صحبت شما که باید دو طرف عاقل باشن، بخیر بگذره... . اما اگه عقل جاش رو به دل نده.
جدی میگم، بعضاً دیده می‏شد چیزی شبیه عشق یا خودش حاکم می‏شه و بعدتر هم ازدواج، که درصد نگرفتم ببینم راضی و موفق‏بودن یا خیر. بنده از شانس شما هم بی‏خبر هستم..!! و اون به خودتون و عقایدتون مربوطه...
و بسیار این نکته رو قبول دارم که برای بچه‏های مذهبی دردسرساز شده و بعضاً ضربه‏خوردن... بماند که بحثی جداست... .

اما اگه قراره رابطه‏ای به ازدواج منتهی بشه، بنده فکر میکنم در همون زمان رابطه‏ی جای‏گاهی باشه مؤثرتره تا به شخصی منتهی بشه...

اما بنده با هر دو ارتباطی که منتهی به ازدواج بشه مخالف و فقط همون طوری که خودم می‏دونم درسته... (محرمانه)

با جمع بندی انتهای فرمایشتون کاملا موافق و نظری ندارم...
در ضمن بسیار مواردی پیش اومده که اصلاً با شخصیت طرف‏م تو برخوردهای اولیه خوش‏م نیومده و بعداً شده دوست صمیمی بنده...

شعرتون هم بسیار قشنگه....و اگه یه کم تأمل کنیم باید با دو دست مبارک بر سر بکوبیم...»

 

+++ بسیار خوب. البته شعر که مال جناب «جلیل صفربیگی»ه، یه معلم ریاضی که از طریق یکی از دوستان با وب‏لاگ‏شون آشنا شدم.

 

اما نظرات تکمیلی جناب «ره‏سپار»:
«... 2.خوب مسئله اینه که تو اون روابطی که وظیفه‏ی ما خارج از دوست‏داشتن تعریف می‏شه (مثل روابط سیاسی و تعلیمی) در حد ممکن دوست‏داشتن وارد نشه. گرچه بعد از اعمال کامل وظیفه، دوست‏داشتن در این روابط نیز رخ‏نمایی خواهد کرد و این هم اصلاً بد نیست.
مثل اینکه معلم باشی و برای همه‏ی دانش‏آموزان کاملاً دل‏سوزانه وظیفه‏ات رو انجام بدی. اما یکی‏شون رو که بیشتر دوست داری تا 10 سال بعد هم باهاش در ارتباط باشی و باهاش وارد فضای دوستی تازه‏ای بشی. در حقیقت تو به اون رابطه‏ی جای‏گاهی لطمه‏ای نزده‏ای و کم نگذاشته‏ای. بلکه از دل اون رابطه یک رابطه‏ی دوستی تازه متولد شده.
3.نمی‏دونم چرا.. براستی نمی‏دونم چرا؟.. احساس و دل یک نعمت الهی است و یک سلاح تمام و کمال. یک دریچه است برای شناخت. همون‏طور که عقل، همون‏طور که تفکر، و چه بسا کارآمدتر از اونهاست. چرا باید فکر کنیم که اونجایی که پای احساس به میان میاد احتمال خطا بیشتر میشه؟؟؟
چرا باید فکر کنیم اونجایی‏که قراره از یک دریچه‏ی شناختی دیگر هم علاوه بر قبلی‏ها استفاده کنیم، داریم بر خطای خود می‏افزاییم؟؟؟
درسته که آمار نگرفتیم از ازدواج‏هایی که همراه با عشق بوده؛ اما آیا از ازدواج‏هایی که بدون عشق بوده آماری گرفته‏ایم؟!
این اطمینان از نکوبودن تعطیلی احساس از کجا ناشی می‏شه؟ من هم دیده‏ام و قبول دارم در این زمینه خطا شده، ضربه پیش اومده، اما وقتی می‏خواهیم یه مسأله رو بررسی کنیم این درست نیست که پارامترهای دیگر رو درنظر نگیریم و تنها با وجود یک پارامتر قضاوت کنیم و نتیجه بگیریم.

4. اون احساسی که به خطا میره چه ویژگی‏هایی داره؟ آیا هر احساسی محکوم به شکسته؟ آیا در دین از ما خواسته‏شده خلاف احساس‏مان عمل کنیم یا اون رو نادیده بگیریم؟
اون احساسی که به شکست می‏رسه احساسی است که دوامی در اون نیست. احساسی که ریشه‏ای درست نداره و بر بنای محکمی سوار نشده. هر چقدر که یک انسان از لحاظ شناختی که از خودش و جهان داره رشد بیشتری کرده‏باشه، معرفت‏ش عمیق‏تر باشه، احساس‏ش هم درست‏تر و اصولی‏تر می‏شه. انگار که عقل و احساس او به یه چیز گواهی می‏دن.

5. احساس و دل هم مثل تمام نعمات دیگه می‏مونه که می‏تونیم ازش به شکل درست یا نادرست استفاده کنیم و اصلاً وظیفه داریم حتماً استفاده کنیم، اما به شکل درست. قطعاً در جهان آخرت از تمامی نعمت‏هایی که به ما داده شده و چگونگی استفاده از اونها سؤال خواهد شد، از جمله دل و احساس. و قطعاً بهترین شکل استفاده از اینها تعطیل‏کردن‏شون نیست!!

6.در آغاز دوره نوجوانی احساس منشأ درستی نداره و بیشتر از غرایز نشأت می‏گیره و برای همین هم احتمال بی‏راهه‏رفتن‏ش بیشتره. در جریان رشد و بلوغ شخصیتی، معرفتی و فکری که در ادامه‏ی زندگی اتفاق می‏افته، احساس دارای جهت‏دهی‏های معنوی، معرفتی و عقلانی می‏رسه. تا جاییکه واقعاً از روی رشد احساسی یک نفر، میزان بلوغ فکری‏ش رو می‏تونی تشحیص بدی. و تا این حد رابطه‏ی مستقیم بین‏شون ایجاد می‏شه.
در این حالت عقل و دل بر یک چیز گواهی می‏دن. نه اینکه احساس برای بروز از عقل بخواد اجازه‏ای بگیره! بلکه این تأثیر و تأثر به‏صورت کاملاً درونی اتفاق می‏افته. یعنی احساس ایجاد می‏شه، بدون کسب اجازه از عقل! اما وقتی روی اون موضوع عقلانی می‏اندیشی، درمیابی که احساس‏ت واقعاً درست می‏گفته و به‏اش حق می‏دی!
عین همین مسأله در عرفان هم هست. اینگونه نیست که عرفا از لحاظ عقلانی نتونن خدا رو قبول داشته‏باشن و به ناچار به دل رو آورده‏باشن! بلکه اونها مرحله‏ی شناخت عقلانی رو پشت سر گذاشته‏اند و این ادراک دل‏محورانه به منزله‏ی تعطیلی قوه‏ی عقلانی اونها نیست.»

+++ قسمت 2 کاملاً قبول‏ه.
در مورد قسمت 3 (که تا حد زیادی مربوط به انتخاب و ازدواج‏ه) قبلاً صحبت کردیم؛ اطمینان به احساس و دل تنها با اطمینان به ایمان و تقوی قابل قبول‏ه. اگه کسی ایمان و تقواش کامل‏ه که بسم الله. وگرنه عقل و تجربه باید به‏عنوان محک بیان کمک. گاهی (شاید هم اغلب) احساس و دل کورمان می‏کند، می‏گوییم این‏گونه نشه.
یه راه حل مشخص پیشنهاد می‏دیم: اگه احساس گفت نه، حرف‏ش خیلی قابل پذیرفتن‏ه. ولی اگه گفت آره باید با عقل و تجربه هم سنجید. (می‏گیم وقتی رفتی خواستگاری و خوشت نیومد (به دل‏ت نشست) خودت رو شل کن؛ اگه می‏شه اصلاً صحبت نکن و اگه یه ذره حس می‏کنی ممکن‏ه ناراحتی به‏بار بیاره شل و ول صحبت کن که طرف خودش پشیمون شه. اگه خوشت اومد یکی یکی معیارها رو چک کن. هر وقت خورد تو ذوق‏ت ول کن؛ ولی اگه خوشت اومد وسواس به خرج بده تا خوب انتخاب کنی.)

در مورد بقیه در کل موافق‏م. اما بحث دقیقی وجود داره که «ادراک دل‏محورانه حجت نیست.» و این همون مشکلی‏ه که ما با عرفا داریم. حضرت صاحب(عج) ما رو به راویان حدیث و فقهای با شرایط آنچنانی ارجاع داده‏اند («امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی روات احادیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة‌الله» و «من کان من الفقهاء صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لأمر مولاه؛ فللعوام أن یقلّدوه»). تو اگه ایمان و تقوات کامل‏ه، حرف دل‏ت فقط برای خودت حجت‏ه؛ بخصوص اگه با عقل تعارض داشت. اگه ایمان و تقوات کامل نیست، باز هم دل راهنما هست، اما حجت نیست، نه برای خودت و نه برای دیگران.


موقع نزول سه آیه

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/10/2:: ساعت 10:25 عصر

سلام.

وقایع مربوط به این چند روز:

1- فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ
پس هر که در این [باره] پس از دانشى که تو را [حاصل] آمده با تو محاجه کند

فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَ أَبْنَاءکُمْ وَ نِسَاءنَا وَ نِسَاءکُمْ وَ أَنفُسَنَا و أَنفُسَکُمْ
بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم

ثُمَّ نَبْتَهِلْ
سپس مباهله کنیم

فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ
و لعنت‏خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

(آیه‏ی 61 سوره‏ی آل عمران)

2- إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُواْ
ولى شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‏اند

الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَ هُمْ رَاکِعُونَ
همان کسانى که نماز برپا مى‏دارند و در حال رکوع زکات مى‏دهند.

(آیه‏ی 55 سوره‏ی مائده)

3- وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَ یَتِیمًا وَ أَسِیرًا
... و به [پاس] دوستى [خدا] بینوا و یتیم و اسیر را خوراک مى‏دادند ...

(سوره‏ی انسان)

یا علی مدد

- - - - - -
اس.ام.اس 1: هر دم به گوش‏م می‏رسد آوای زنگ قافله            این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

اس.ام.اس 2: وزارت بهداشت اعلام کرد: به علت شیوع آنفلوآنزای مرغی، تا اطلاع ثانوی پسران مجرد قاطی مرغ‏ها نشن!

اس.ام.اس 3: امام علی(ع): برترین عبادات صبر، خاموشی و انتظار فرج است.

اس.ام.اس 4: حضرت علی(ع): تقوی پیشوای اخلاقیات است.

اس.ام.اس 5: نازد به خودش خدا که حیدر دارد             دریای فضایلی مطهر دارد
                  همتای علی نخواهد آمد والله                 صد بار اگر کعبه ترک بردارد

اس.ام.اس 6: امام علی(ع): مبادا بگویی من اکنون بر آنان مسلط‏م، از من فرمان دادن و از آنان اطاعت کردن.
که این راه عین فساد در دل و خرابی دین است.

اس.ام.اس 7: ذکر پرواز ملائک یا علی است             او همان حق است و حق هم با علی است
              طی کند یک شب ره صد ساله را                  کوچه‏ای که انتهایش تا علی است

اس.ام.اس 8: الهی ای فلک دیگر نگردی               اگر دور سر حیدر نگردی


یه شب به‏یادماندنی

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/10/1:: ساعت 7:59 عصر

سلام.

هفته‌ی پیش دوست خوبی که معلم است و چند ماهی پیداش نبود اس.ام.اس. زد؛ من هم به‌ش گیر دادم که برم ببینم‌ش. بنده خدا تو رودربایستی با همه‌ی مشغله‌اش لطف کرد و به‌م وقت داد؛ فلان ساعت تو فلان مدرسه‌ی نزدیک دانشگاه. چند تا معلم‌ها دور هم جمع شده‌بودند؛ گپ می‌زدند و برنامه‌های غدیر و محرم رو هماهنگ می‌کردند. چند تا ماجرای زیر رو از اون شب بخونید.
- - - - - -

* می‌گفتند یکی از دانش‌آموزها یه بیماری داره که صورت‌ش «میمیک» نداره!
-ظاهراً میمیک یعنی تغییر حالات چهره هنگام صحبت و ابراز احساسات
البته معنای دقیق‏ش تقلید (Imitate) است-
و این چند مدت بیماری‌هایی شنیدم و دیدم که به عقل‌م نمی‌رسید.

مثلاً کسانی که فک‌شون مشکل داشته و عمل کرده‌اند؛
رفیق ما که عمل‌ش خیلی سخت شده‌بوده و صورت‌ش حسابی بهم ریخته،
امیدواریم که بزودی بهبود پیدا کنه.
یه استاد تو دانشگاه داریم که رفته فرصت مطالعاتی فرانسه
و داره روی عضلات و حالات صورت کار می‌کنه.
اینها به همراه دعای عرفه که نعمت‌های این چنینی رو به آدم یادآوری می‌کنه.

الحمدلله علی کلّ حال

** ماجرای دیگه قضیه‌ی یه دانش‌آموز صادق بود.
یکی از معلم‌ها می‌گفت چند تا دانش‌آموز از کلاس اخراج شده‌بودند
که تکلیف ننوشته‌بودند.
گفت‌م چرا و هر کدوم شروع کردن به گفتن دلایل تخیلی.
رسیدم به آخری. آخری گفت
آقا من هم وقت داشت‌م هم مشکل دیگه‌ای نبوده. حقیقت‌ش حوصله نداشت‌م.
و اون بنده خدا می‌گفت که چقدر خوش‌ش اومده و تو ذهن‌ش مونده بود.
خوشا به صداقت اون بچه.

*** هشت شب که شد پا شدم برم، گفتن بشین می‌خوایم شام درست کنیم.
و ما هم طبق عادت شب‌نشینی نشستیم به چتربازی.
غذا سوسیس بود و چیپس، سس و دوغ.
یعنی ترکیبی از غذاهای چرب و شور.
و منی که مدت‌ها بود از این ترکیب غذاها نخورده‌بودم؛ بخصوص سوسیس.
و باز هم به همان عادت آنقدر خوردم که بیا و ببین.

شب که رسیدم خونه حس کردم حسابی بهم ریختم.
می‌دونید؛ اصلاً تعادل روانی و نفسانی آدم بهم می‌ریزه.
تنها کاری که می‌شد کرد شیشه‌ی آب‌لیمو بود تا کمی اوضاع تعدیل بشه.
نمی‌دونم؛ ولی تو این اوضاع که ما خودمون نزده برقصیم
باید بیشتر مراقب ورودی‌هامون باشیم.

یاعلی


علی(ع) وزیر و وصی پیامبر(ص)

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/9/30:: ساعت 10:6 صبح

سلام.

برداشتی آزاد از یه سخن‏رانی درباره‌ی غدیر؛ متأسفانه یادداشت‏برداری نکردم و مطالب پراکنده و ناقص شده. لطفاً اگر نکته‌ای در اصلاح یا تکمیل مطالب به ذهن‌تان می‌رسد بفرمایید.
- - - - - -

در قضیه‌ی آشکار ساختن دعوت پیامبر(ص) در بین «عشیره‌ی اقربین»
-یعنی نزدیک‌ترین نزدیکان ایشان-
حضرت رسول(ص) حضرت علی(ع) را به‌عنوان وصی و وزیر خود معرفی نمودند.
وزیر کسی است که بسیاری از بار اجرایی و سختی‌های امر بر دوش ایشان است.
نمونه‌هایی از باری که حضرت امیر(ع) در طول حیات حضرت رسول(ص) بر عهده‌شان بود:

> نماز جماعت 3-4 نفره در روزهای آغازین آشکارشدن دعوت پیامبر(ص)

> دوران سه ساله‌ی شعب ابی‌طالب(ع)
(در این دوران حضرت امیر(ع) مداوم در جای پیامبر(ص) می‌خوابیدند
تا ایشان از گزند قاتلین احتمالی در امان باشند.)

> ماجرای هجرت از مکه به مدینه و لیله‌المبیت

> جنگ بدر
(حضرت علی(ع) یکی از سه نفری بود که
در ابتدای نبرد، جنگ تن‌به‌تن کرد و حریف خود را هلاک کرد.
همچنین از حدود 70 کشته‌ی دشمن، 18 نفر را ایشان به هلاکت رساندند.)

> جنگ احد
(با کشتن پرچم‌دار سپاه کفر توسط حضرت امیر(ع) تمام شد.
پس از حمله‌ی مجدد کفار نیز حضرت علی(ع) از پیامبر(ص) محافظت نمودند.
در این جنگ ایشان 70 زخم برداشتند
و بارها از شدت جراحات با زانو به زمین خوردند.)

> جنگ خندق
(پس از محاصره‌ی یک ماهه‌ی مسلمین و مشکلات عدیده
از جمله کمبود غذا (همان که مثلاً مسلمین
چند نفر یک خرما را در دهان می‌گذاشتند و به دیگری می‌دادند.)
سه نفر از کفار از خندق گذشتند (یکی هم در خندق افتاده‌بود.)
که یکی از آنها «عمرو بن عبدود» بود (اسم‌ش رو درست نوشتم؟).
عمرو ندای «أین الرجل» می‌داد
و کسی از مسلمین حاضر به رویارویی جلوی‌ش نبود جز حضرت امیر(ع)
که سه‌بار اعلام آمادگی کرد تا پیامبر(ص) پذیرفت.
حضرت علی(ع) تنها باری که دوبار به کسی ضربه زد به عمرو بود
که اولین بار پای‌ش و بعد سرش را جدا کردند.
می‌گفتند سپر عمرو بچه گوساله بود؛ حالا ببینید چه موجودی بوده.
حضرت دست به لباس و زره قیمتی عمرو نزدند.
خواهر عمرو با دیدن زره دست‌نخورده‌ی برادرش گریه را تمام کرد
و گفت خوش‌حال‌م که برادرم را یک مرد کشته‌است.
بهر حال با کشته‌شدن عمرو و یک‌سری بلایای طبیعی که بر سر سپاه کفار آمد
جنگ به نفع مسلمین پایان یافت.)

> جنگ خیبر
(ماجرای آن هم طولانی است.
اینجایش مهم است که یهودیان جنگ‌جویی داشتند آنچنانی
که کلاه‌خودش سنگ آسیا بود.
هیچ‌کس از مسلمین از پس‌ش برنیامد.
پیامبر(ص) فرمودند که فردا کسی را برای مبارزه می‌فرستم
که فقط کرّار است و اصلاً فرّار نیست (ظاهراً کرّار به معنای حمله‌برنده است).
فردا همه می‌خواستند که حضرت رسول(ص) او را معرفی کند.
اما ایشان هرچه سر گرداندند حضرت علی(ع) را نیافتند.
گفتند حضرت امیر(ع) چشم درد شدید گرفته؛
آنچنان که برای آوردن‌شان زیر بغل‌های‌شان را گرفتند.
حضرت پیامبر(ص) دستی به چشم‌شان کشیدند
و دیگر تا پایان عمر حضرت امیر(ع) چشم درد نگرفتند.
حضرت علی(ع) با یک ضربت کار جنگ‌جوی یهود و جنگ را فیصله دادند.)

> فتح مکه

حالا دو نکته:

* وقتی آیه‌ی 3 سوره‌ی مائده می‌گوید «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم» یعنی
تا امروز (غدیر) کفار برای محو اسلام امید به کشتن پیامبر(ص) داشتند.
امروز کسی جانشین ایشان شد که کاملاً مانند ایشان است
و می‌تواند بار اسلام را تمام و کمال به مقصد برساند.

** تعبیر همان آیه وقتی می‌گوید «الیوم اکملت لکم دینکم»
مانند آن است که در روز گرم تابستان 18 ساعت روزه باشی
و دو دقیقه مانده به غروب با یک دانه برنج افطار کنی!
یعنی کل روزه‌ات هیچ. اصلاً قبول نیست.

یا علی

- - - - - -
لینک‏های لنگه کفشی!
تحلیل محمد کانادانشین هم شنیدن دارد.
از دل خنک‏شده‏ی جناب پرسا بشنوید.
و از زبان جناب حیرت! (حالا خودمونیم، منظر الزیدی یک ملت هم نیست دیگه. ولی خوب، با این حال که بعثی‏ه دم‏ش گرم.)

خروش وب‏لاگی غزه:
از غزه بگو...ی کربلای جبهه‏ها
من هیچ...
و باز هم بمب گوگلی غزه

درباره‏ی غدیر:
برادر عیدت مبارک (از آن نوشته‏هایی که برای ایجاد شرایط بهتر، شرایط نصفه نیمه‏ی ضعیف موجود را هم می‏کوبد که ممکن است نه این بماند و نه به آن برسیم.)

و لینک‏های دیگر:
تو بیا و به نگاهی بشکن...
فضای کسب و کار کنونی در حوزه‏ی آی.سی.تی.
اگر به ریشه‏ی کلمات و اصطلاحات فارسی علاقه‏مندید، این پست کوروش علیانی را درباره‏ی دش‏من بخوانید.
چک‏نویس‏ها


باز هم غزه

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/9/26:: ساعت 11:20 صبح

سلام.

1- از غزه چی بگیم که دل‏مون خون‏ه.
این شب عیدی یادشون باشیم.

آه غزه ... کو برادرهای من!

حرام است ... ننوشتن! (البته یه کم تعدیل می‏خواد)

سکوت (درباره غزه نیست، اما به‏نظرم به سکوت ما هم برمی‏گرده)

2- یه مطلب به‏مناسبت عید و بی‏ربط به عید؛

یکی از خوب‏ترین، مذهبی‏ترین، مثبت‏ترین، سربه‏زیرترین، صبورترین، خاکی‏ترین و هزار چیز دیگه ترین
دوستان‏م فردا عقدشه.
بسلامتی و شاد باش و تبریک.

قاعدتاً براشون یه آپارتمان نوساز بزرگ تو جردن آماده می‏کنن؛
700 تا سکه هم مهر حاج خانوم.

مبارک باشه.
فقط امیدوارم این حاج خانوم خوش‏بخت
-که هرچی از دنیا می‏شه خواست پیدا کرده
(البته به عقل من)-
آخرت خودش و رفیق ما رو بچسبه که زیر بار این قضایا له نشه.

ان‏شاءالله همه زوج‏های جدید و قدیم خوش‏بخت و عاقبت بخیر باشن.

3- درباره‏ی حرکت بوش مقابل لنگه کفش؛

من دیشب تازه تصویر رو دیدم.
این هم یه فرضیه است:
ان‏قدر حساب‏شده جا خالی داد که آدم فکر می‏کنه
خبرنگاره هم رفیق خودشون بوده.

درباره‏ی این فرضیه این مَثَل زمان شاهی رو شنیدید که
«همه چیز دست انگلیس‏هاست؛
و همین هم که ما فکر می‏کنیم همه‏چی دست انگلیس‏هاست،
نقشه و القای انگلیس‏هاست.»

یاعلی

- - - - - -
از همه‏ی دوستانی که به‏علت نقص فنی عکس‏ها رو نمی‏بینن، نمی‏تونن کامنت بذارن یا مشکلات دیگه عذر می‏خوام. حقیقت‏ش بهتر از این بلد نیست‏م اینجا رو اداره کنم. حال کردید راهنمایی کنید به‏تر شه.

در نظرها آمده‏است که:
* در مورد قسمت اول:
«برای غزّه چه می توان کرد؟ به راستی نمی‏دانم.»
این را من دوشنبه از آقای «حسن العماد» (یک یمنی شیعه‏شده) پرسیدم و خوب جوابی دادند؛ ما باید وظیفه‏ی خودمون رو انجام بدیم و نتیجه دست خداست و حتماً وعده‏ی خدا محقق است. شاید از دست این وب‏لاگ بیش از بیان مکرّر و یادآوری و هم‏فکری برای یافتن راه حل‏های مفیدتر چیزی برنیاید.
«با یک کفش غزه شد تیتر چندم اخبار خودمون! و اعراب قهرمان شدند!»
حقیر با این حرف موافق نیستم؛ که مشکل غزه هم از اعتبار پوشالین آمریکا و اسرائیل پیش عرب‏ها آب می‏خورد. اگر هیمنه‏ی بوش شکسته شود به حل مشکل غزه هم می‏توان امیدوار بود.

* در مورد قسمت دوم:
«شاید خواسته‏ها از دنیا تمومی نداشته‏باشه و هیچ‏کس تا حالا به "تمام اونچه از دنیا می‏شه خواست" نرسیده‏باشه. مسأله اینه که در طلب دنیا نباشیم... "بل تؤثرون الحیاه الدنیا، و الاخره خیر و أبقی"»

* در مورد قسمت سوم:
«بوش و لنگه کفش...می‏دونید...سوای کار الزیدی...یه دیوار حرمت دروغین که کشیده شده‏بود کنار رفت...احتمال می‏ره بعداًتر(!) حرکت‏هایی این چنین رو ببینیم...»


خبرنگار قهرمان عراقی

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/9/25:: ساعت 10:32 صبح

سلام.

1- عکس برد دکتر بشارتی، امروز صبح:
خبرنگار قهرمان عراقی
دم‏ش گرم!

2- اسم این وبلاگ چیه؟
هر چی شما رو به یادش بندازه.
هر چی که مسمّی داشته‏باشه.

فرض کنید من دوست دارم اسم‏ش «نفسانی» باشه،
چون بیشتر چیزهایی که می‏نویسم از روی نفس و معلوم نیست چیز خوبی ازش دربیاد؛
حالا خدا کنه انحراف‏برانگیز نباشه.

شمایی هم که قدم‏رنجه می‏کنید و وقت می‏ذارید می‏یاید اینجا
اسم خدا -سلام- رو می‏بینید بالاش
و دوست دارید اسم‏ش براتون سلام باشه.

متأسفانه برای خیلی‏ها هم اینجا جز یادآوری نفرت و دورویی نداره،
قاعدتاً برای اونها هم یه اسمی داره.

بهر حال سعی کردم همیشه اول کلام بگم:
سلام.
مخفف سلام علیک.
یعنی خدا با شما بادا.

حالا جواب‏ش با شما.

3- پست قبلی طولانی شد، بخاطر پ.ن.ش که پر از نظرات شما بود.
چرا؟
یکی اینکه برای مراجعه‏های بعدی نظرات مربوط و مفید
بین چاق سلامتی‏ها و نظرات دیگر گم نشه
و به متن اضافه شده‏باشه.
کما اینکه خیلی نظرات از متن باارزش‏ترند.

دیگر آنکه برای جستجو، آنچه در پست می‏آید لحاظ می‏شود،
ولی آنچه در نظرات می‏آید نه.

یاعلی

- - - - - - -
در بخشی از پیام‏های خصوصی آمده‏است:
«بعضی جسارت واقعا ستودنیه...جسارت خبرنگار هم در نوع خودش هم ستودنی و هم جذاب...»


مسأله‏محوری

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/9/21:: ساعت 11:30 صبح

سلام.

یه بحثی داشتیم درباره‏ی «پژوهش‏محوری» و «مهارت‏محوری».

یه بحثی هم تو شبکه‏ی آموزش
-گمان‏م در مورد روش پژوهش‏های دینی بود-
دیدم درباره‏ی پژوهش «موضوع‏محور» و «مسأله‏محور»
که به مذاق‏م خوش اومد، گفت‏م یه اشاره‏ای به‏ش بکنم.

می‏گفت در پژوهش تفاوت است بین «داده» و «اطلاعات».
یعنی داده‏ها باید خواصی داشته‏باشند تا بشن اطلاعات مفید.

مهم‏ترین خاصیت اطلاعات مفید هم «مرتبط‏بودن»ه.

در مورد مرتبط‏بودن می‏گفتند که ارتباط اطلاعات با موضوع خیلی درست نیست
(حالا استدلال‏ش خاطرم نیست).
بیش‏تر مهم‏ه که اطلاعات با مسأله مربوط باشه؛
یعنی یکی از سه حالت زیر:

1- بتواند به فهم مسأله‏ی مورد نظر پژوهش کمک کند.
2- بتواند راه حل‏های رقیب را در حل این مسأله رد یا اثبات کند.
3- بتواند به رد یا اثبات فرضیات راه حل ما در حل مسأله‏ی مورد نظر کمک کند.

یا علی

- - - - - -
جناب «حیرت» کلام بجایی فرموده‏اند:
«داده مواد خام و بی‏معنا است.
اطلاعات، داده‏ای‏ست که پردازش شده و معنا و مفهوم دارد، ولی هنوز اعتبار ندارد. یعنی می‏تواند درست یا غلط باشد.
دانش، اطلاعاتی است که با کار کارشناسی معتبر شده»

و جناب «ره‏سپار» نیز:

«در واقع اطلاعات معنایی است که ما به داده‏ها می‏دهیم. همینه که باعث می‏شه حتی با یک‏سری داده مشابه با تعابیر متفاوتی روبرو بشیم.»

و این هم مرحمت جناب «اسلامی»:

«این بحث در فلسفه‏ی علم بسیار مورد توجه قرار گرفته.

یعنی در یک پارادایم. اولاً باید یک نوع هم‏گنی میان داده به‏وجود آید. ثانیاً اینکه در کل آن پارادایم معناداری خاصی داشته‏باشند، ثالثاً ابطال نشوند و ... البته در نظرات جدیدتر پارامترهای دیگری هم مورد توجه قرار گرفته.

اما مسأله‏ی مهم‏تر و بنیادی‏تر این است که اساساً مسأله است که مشاهدات ما را جهت می‏دهد. یعنی مشاهدات باردار است از مسأله‏ها یا به زبان دقیق‏تر نظریه‏ها.
به زبان ساده: ما هر چیزی را مشاهده نمی‏کنیم. بلکه به‏طور پیشینی به موضوعی تعلق داشته‏ایم و بعد در باب آن مشاهده کرده‏ایم ... .

در باب نظر جناب «ره‏سپار» هم باید بگویم، ... همیشه اطلاعات معنایی که ما به داده‏ها می‏دهیم، باعث نمی‏شود از داده‏های مشابه‏مان تعابیر متفاوت داشته‏باشم. بلکه  گاهی جنبه‏های دیگر خود داده هم باعث می‏شود ما تعابیر متفاوتی داشته‏باشیم.

داده، داده است اما صلب و سخت نیست.

یعنی مسأله این است که  آیا داده را ما تبدیل به اطلاعات می‏کنیم؟ یا این قابلیت آن داده است که ما را به این اطلاعات می‏رساند؟ یا هر دو؟

مثال: پارچه را نمی‏توان تبدیل به میز کرد (قابلیت داده)؛ اما پارچه همواره تبدیل به چادر نمی‏شود، می‏تواند تبدبل به دامن یا بلوز و ... هم بشود (تصرف ما).

این بحث عنوان مدرنی برای بحث «قوه و فعل» است.

... نمی‏شود بین پژوهش موضوع‏محور و مسأله‏محور دیوار کشید. نمی‏توان گفت مثلاً پژوهش دو قسم است: موضوع‏محور، مسأله‏محور. بلکه اینها به‏نحو کاملاً زیرزمینی به‏هم تنیده‏اند و با هم قرابت وجودی دارند.»

عرض کنم که بحث‏های فلسفی خوبی مطرح شد که البته کمی از سطح فهم حقیر خارج‏ه. اما فکر کنم کمی از آن دید کاربردی که در ذهن‏م بود دور شدیم؛ واقعاً هم فکر می‏کنم بحث رو خوب مطرح نکرده‏ام.

به‏نظرتون این استدلال درست‏ه؟ (البته خودم هم شک دارم تفاوت «موضوع» و «مسأله» رو خوب فهمیده باشم.)

1- اگر دنبال ارتباط داده با موضوع باشیم، اطلاعاتی جمع‏آوری می‏شوند که مجموعه‏ی آنها برای شناسایی آن موضوع برای آدم ناآشنا مفید است. پس این اطلاعات برای مراحل اولیه‏ی پژوهش و آشنایی کلی و جامع موضوع مفید است و به‏درد مقدمه‏ی پایان‏نامه می‏خورد. مثلاً «پارچه چیست و چه کاربردهایی دارد».

2- پس از آشنایی کلی موضوع، مسائل و ابهاماتی در موضوع برای محقق ایجاد می‏شود که به‏عنوان موضوع اصلی پژوهش قابل بررسی است. مثلاً «چرا پارچه‏ی نازک زود پاره می‏شود» یا «چگونه می‏توان استحکام پارچه‏ی نازک را تقویت کرد».

3- در این مرحله داده‏هایی مفید هستند که در مورد «پارچه‏ی نازک»، «عوامل پارگی پارچه» و «روش‏های تقویت استحکام پارچه» باشند؛ نه کلیّت پارچه. یا اگر قرار است عامل یا روش جدیدی ارائه دهیم، داده‏هایی مفیدند که درباره‏ی روش‏های رقیب و فرضیات روش ما اطلاعات مفیدی داشته باشند. (یک‏شنبه 24آذر87، 11صبح)

(به این قسمت 3 می‏گیم «ادبیات موضوع» یا Literature survey یا  Literature Review).

و باز هم عنایت جناب «اسلامی»:

«1- اتفاقاً بسیار بحث کاربردی‏ای مطرح شد، هر چند فلسفی بود. یعنی فلسفه تئوری‏پردازی نیست.

2- آدم بدون داده هیچ‏کاری نمی تونه بکنه. مثل یه بچه نوزاد مثلا 2روزه. حتی اون هم غریزه داره، یعنی بالاخره یه داده‏ی اجمالی دارد.

3- اما آدم بین داده‏ها هم گزینش می‏کنه. چون در همان زمان که فقط داده داره، یه فهم اجمالی‏ای هم از مسأله داره.

4- در نهایت: آدم‏ها بین داده‏ها و اطلاعات دارن تاب می‏خورن.
یه مثال حجی بزنم: سعی میان صفا و مروه؛ از صفا دور می‏شوی تا به مروه برسی. اما در همان زمان می‏خواهی به صفا بازگردی. یعنی اساس یک دور است، نه یک دور باطل. بلکه دور هرمنوتیکی (در یکی از پست‏هایم در این باره نگاشتم).

5- در پایان‏نامه هم که مورد مثالی شما بود: شما آنقدر بین داده‏ها و اطلاعات تاب می‏خوری که یه آن مسئله برات کشف می‏شه. نمی‏شه گفت چه آنی. نه اینکه منطقی نیست و  آشوبه، نه. بلکه آنقدر عوامل زیاده که مغز قابلیت استقصا نداره.

6- یعنی می‏خوام بگم، اینطوری که شما خط‏کشی می‏کنین نیست. درسته شماره ی 1 و 2 و 3 درسته. اما بعضی اوقات یه قسمت از شماره‏ی 2 می‏ره تو شماره‏ی 1 و برعکس و هکذا شماره 3.
چرا؟ چون انسانی. اطلاعات یه کم شأن انسانی داره. مسأله هم. حتی من می‏خوام بگم موضوع هم همین طوره.

7-این تفکیک‏های شما بسیار خوب‏ه، برای جمع‏بندی و نتیجه‏گیری. اما بیشتر جنبه‏ی تعلیمی داره و یه‏جور ساده‏سازی شده. اما این مزیت بزرگ رو داره که این تفکیک‏ها ذهن رو نظم می‏ده ...»


تئوری و عمل

ارسال شده توسط مسعود مسیح تهرانی در 87/9/20:: ساعت 2:32 عصر

سلام.

هر چه خودمون رو پشت تئوری‏ها قایم کنیم
بالآخره یه فلسفه عمل‏کردی داریم که ممکنه
هزارها بار از تئوری‏هامون دور باشه.

شاید یه تئوری قدرت‏مند عمل‏کردی ما این باشه:

 

 فلسفه عملکردی

یاعلی


<   <<   31   32   33   34   35   >>   >


بازدید امروز: 24 ، بازدید دیروز: 14 ، کل بازدیدها: 486905

پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ